غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

آذر تا بهمن 65

به نام خدای مهربونم اینم سری عکس های آذر ماه تا بهمن ماه امسال یه روز قشنگ پاییزی تو پارک باغزل جونم عالی بووود خیلی عکس های خوشکل انداختیم     قرتی خانم خوشتیپم عاشق عینکشه فدای خنده هات مادر یه روز فوق العاده عااالی با عزیزانم یه گردش سه نفره که واقعا بهش احتیاج داشتیم ممنون از بابایی خوب و مهربون که همیشه و همه جا کنارمون هست سرگرمی این روزهای ما درست کردن کاردستی های کاغذی خوشکل اینا هم قلب های کاغذی و قاب عکس برای درب اتاق غزل جونی ام خوشکل مامان کاردستی درست کردن و مخصوصا چسب بازی...
27 اسفند 1395

خاطرات شهریور تا آذر 95

مهمترین اتفاق ماه شهریور شکستن دست غزل بود خیلی خیلی وحشتناک و درد آور فقط تو یه لحظه اتفاق افتاد و خدا دوباره غزل و به من و باباش برگردوند وقتی فیلم افتادنش تو مغازه رو دیدیم فقط گریه کردیم که خدایا شکرت که دخترمون زنده هست به طور وحشتناکی از روی میز تو مغازه  کنار یه میخ ایستاده بزرگ  و آجر شکسته تیز افتاد که اگه میخ تو سرش میرفت و تیزی آجر به سرش میخورد.... خدا یا شکرت بابت غزلم خداروشکر فقط دستش شکست و چیز دیگه ای نشد امسال برای بار دوم موهای غزل و کوتاه کردم هزار ماشالله موهاش پر پشته و اذیتش میکرد بازم بنفشه جون زحمتش و کشید و دخترم مث همیشه خااا...
15 اسفند 1395

روز دختر...

به نام خدای خوبی ها دختر که داشته باشی... باید یه اتاق پر از دخترونه های منگول و جینگول هم داشته باشی واسه دلخوشیش... یه کمد پر از لباسهای آبی و صورتی و لیمویی براش درست کنی... یه کشو پر از روسری و شال های رنگی رنگی... یه کشو پر از گیره موها و کیلیپس و سنجاق سرای جینگول... یه جعبه پر از ساعت های رنگی بند پارچه ای و بند چرمی... دستبند های منگول رنگی... گردنبندهای پروانه ایی آبرنگی... یه ردیف پر از کفش های رنگی رنگی نگین دار و بی نگین ... دختر که داشته باشی باید دلتو بزرگ کنی واسه دغدغه های بزرگ و کوچیک زندگیش... واسه حرف گوش نکردنها و کله شقی هاش... ...
16 مرداد 1395

تولد سه سالگی غزل جون

به نام  خدای مهربونم اول از همه چی قبل از شروع خاطره نویسی شکر خدا رو به جا میارم خدارو سپاس از ته ته ته دلم که هستم و سه سالگی دخترمو جشن میگیرم خدایا با تمام وجودم شکرت میکنم امروز روز میلاد عزیزترینمه و من خیلی خیلی خوشحالم امروز برام بهترین روز زندگیمه در کنار غزل جونم  و همسر عزیزم شادِ شاد و خوشبختم دختری ام  خیلی شیرین زبون شده و ما باهاش حسابی کیف میکنیم امسال تولد دخملی مصادف شده به شبِ 19 ماه مبارک رمضان و ما به احترام این  روزها و شب ها هیچ جشنی نگرفتیم و حتی کیک و شمع هم فوت نکردیم انشالله همه این چیزها بمونه برای بعد از ماه مبارک&nb...
4 تير 1395

دخترم در خرداد ماه 95

به نام خدای مهربونم سلام به روی ماه دتری عزیزم امروز غزلم 2 سال و 11 ماه و 11 روزش شده غزل مامانی خیلی شیرین زبونی عزیزم کمتر از یک ماه دیگه به تولدت مونده و عزیزکم حسابی فهمیده و خانم شدی فداات بشه مامان که عاشقانه دوست دارم باورم نمیشه روزهای سه سالگیت در حال تموم شدنه دعای خیر من همیشه و همیشه پشت سرته سالم و شاد باشی عزیزم من و بابایی دوستت داریم تا همیشه چند تا عکس  از این روزهای قشنگ میزارم برات به یادگار بریم سراغ عکس های عروسی عمه پاییزه (تاریخ عروسی 15 اردیبهشت ) این جا دخترم موهاشو سشوار کشیده منتطره تا شینیون بشه ...
15 خرداد 1395

همینجوری خاطره...

به نام خدای مهربونم این روزهایِ اردیبهشتِ امسال ما مشغول تدارکات برای عروسی عمه فاطمه هستیم دخملک ما هم خیلی هوای مارو داشت خیلی خوب و صبور بود وقتی با ما میومد صبوری میکرد و اذیتمون نمیکرد تا ما به خرید و کاهامون برسیم دوستت دارم عزیزممممممم این عکس هم برای دیشبه که تازه از حمام اومده بود میگه مامانی عکس بگیر اینقد که ازش عکس انداختم دخترم شرطی شده عااااشگتم وردِ زبون این روزهای دخترمه این روزها با عاشقانه های دخترم به عرش اعلا میرسم وقتی با عشق کودکانه اش منو میبوسه  و میگه عاشگتم  تمام وجودم از عشقش پر میشه و اون لحظه برام شیرین ترین...
7 ارديبهشت 1395

اول اردیبهشت و ما و دریا و گردش...

به نام خدای خوبم ما اومدیم با عکس هایی از دریا و سبزه زار در اولین روز از اردیبهشتِ زیبا و خوش عطر و بو... ژست گرفت های خاص قرتی خانم این دخمل شیطون بلای ما اصلا یه جا بند نمیشد همش میرفت سمت دریا  ما هم همش در حال مواظبت که فسقل خانم کار دستمون نده  برا همین عکس زیادی از دریا ازش ندارم در عوضش همش درحال دویدن و کیف کردن بودیم اینم چند تا عکس خوشکل از همون روز... قربون خند های دخترکم بشم من همیشه شاد باشی عزیزممم خدایا تورا سپاس   ...
3 ارديبهشت 1395

شروعی دوباره

به نام خدای خوبم سلاام سلاام ما اومدیم با تاخیر بی سابقه در وبلاگ نویسی برای فسقلم از بهمن ماه تا امروز به وبلاگ سر نزده بودم عذاب وجدان گرفتم از امروز دیگه تاخیری در کار نیست به امید خدا دیگه مرتب از خاطرات فسقلم مینویسم امروز تو این پست فعلا به روایت تصویر خاطراتشو میگم انشالله از روزهای بعد براش مفصل مینویسم بریم سراغ عکس ها   این  عکس مربوط به خونه باغ یکی از آشناهاست که اواخر اسفند ماه اونجا رفتیم   این عکس های خوشکل برای شبی که با دوستهای خوبمون رفتیم بیرون و سفره سرای سنتی  خیلی خوش گذشته بود  قرتی خانم ما آماده شده...
30 فروردين 1395

از شیرین زبونی های فسقلم

به نام خدا امروز از شیرین کاری های دخترک 2 سال و 7 ماه و 12 روزه ام براش بگم   واااای چه خوشکله... این تکیه کلام دخترکمه وقتی یه لباس جدید میبینه یا وقتی وارد فروشگاه لباس میشیم به لباس های روی رگال دست میزنه و با ناااز میگه وااااای چه خوشکله وااای تو این لحظه  وقتی همه رو برمیگردونن نیگاش میکن صحنه خنده داری میشه جالبه که دوست داره به همه رگال ها سر بزنه و جنس لباس هارو امتحان کنه دوستت ندالم... جدیدا وقتی دعواش میکنم درجا میگه مامانی دوستت ندالم من... بعد چند دقیقه اگه بتونم خودمو کنترل کنم و از حرفش نخندم و اخم داشته باشم میا...
16 بهمن 1394