غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

آذر ماه 1394 به روایت تصویر...

به نام خدای مهربونم سلام مامان تنبل غزل جونی اومده خیلی تو خاطره نویس برای فسقلم تنبل شدم انشالله از این دفعه به بعد دیگه قووول میدم خوب و منظم بنویسم برای فسقل جووونم امروز 30 آذر ماه هست و امشب شب یلداست غزلی من  2 سال و 5 ماه و 26 روزشه هر روز شیرین تر و خوشمزه تر میشه انشالله از شیرین کاری هاش تو پست مخصوصی مینویسم بریم سراغ عکس های این ماه از غزلکم بازم پارک و تاب بازی و سرسره و کلی کیف کردن واسه عزیزکم اینم چند تا عکس از این ماه این ماه هم با همه خوبی و بدی هاش تموم شده  و فردا وارد زمستون میشیم امیدوارم ...
30 آذر 1394

از خلاااام تااااا سیییلاااام....!!!!!!!

به نام خدای مهربونم سلااااام سلاااام صد تاااا سلااام ما اومدیم امروز دخترکم 2 سال و 4 ماه و 14 روزش شده شیطووووووووووووون بازیگوووووش کنجکاااااااااو حسابی هم برامون دلبری میکه بریم سراغ یه خاطره جالب از این فسقل شیطون بلا به قول مامان مهندس کوچولو "همینجوری خاطره " فسقلی ما یه مدتی دست و پا شکسته حرف میزد و خیلی بامزه شده بود تو اون مدت به سلام میگفت خلام هر جای که میرفتیم یا کسی خونمون میومد یا یکی  و میدیم با صدای بلند و کشـــیـــــــــده میگفت خلااااااام این خلام گفتنش همه گیر شده بود ...
18 آبان 1394

خاله ؟!!!! یا مامانی؟!!!

به نام خدای مهربونم مینویسم برای دخترکم برای دخترکم که همه وجودم شده و با بند بند وجودم دوستش دارم آرزوی هر مادری شنیدن کلمه  مامان از بچه اش هست و من هم از مدتها منتظر بودم تا شما صدام کنی مامان آآآآآآآمممممممممممممماااا حالا من همش در حسرت شنیدن مامانی از شما ولی خانم خانما منو برای اولین بار با خاله خطاب کردی اولش که به من گفتی خاله فکر کردم لابد یه چیزی شنیدی تکرار کردی و بی خیال شدم ولی دیدم نه بابا کلا من شدم خاله ی نداشته ی جنابعالی  و اثری از مامان گفتن در شما نیست و همش منو خاله صدام میکنی گفتیم حالا چه کنیم چاره کنیم حالا کارمون به ...
6 مهر 1394

ما اومدیم با کلی تاخیر ولی دست پرررر...

به نام خدا سلام به دوستهای گلم و ممنونم از محبتتون که مارو حسابی شرمنده خودتون کردین و سلام به دخترکم غزل جونی ... امروز بعد دو ماه اومدم وبلاگ دخترم و آپ کنم از بعد تولدش نتونستم بیام نت و از خاطرات دخترکم براش بنویسم امروز غزلی ام 2 سال و1 ماه و 28 روزشه... این روزها غزلکمون خیلی شیرین و خوردنی شده شیطووووووون و پر انرژِی و شیرین زبون... خاطرات تیر ماه و مرداد ماه رو به روایت تصویر میزارم برای دخملم و دوست های گلمون... این سه چرخه کادوی تولد دخترمون از طرف عزیزو آقاجونه... فسقل ما خیلی این کادوشو دوست داره... روزها بعد از خنک شدن هوا مادر و دختری...
1 شهريور 1394

تولد تولد تولدت مبارک...

به نام خدای مهربونم سلام به عزیزتر از جاااانم به غزلکم دختر یکی یه دونه خودم عزیز دلم تولدت مبارک فداااات شم من همین لحظه که دارم برات مینویسم شما به دنیا اومدی ساعت هشت صبح روز سه شنبه چهارم تیر ماه سال نود و دو.... از دیروز فقط داشتم خاطرات به دنیا اومدنت رو برا خودم مرور میکردم لحظه ی به دنیا اومدنت بهترین لحظه زندگیم بوده که نمیتونم حتی توصیفش کنم لحظه ای که به دنیا اومدی و خانم دکتر نشونم داد تورو فقط شکرِ خدا کردم و اشکم در اومد تمام وجودم پر از عشق تو شد انگار هموم حسِ مادرانه ای همه میگن یهو بهم نازل شده و با در اومدن اشکم خودشو نشون داده و تا این ...
4 تير 1394

بوی تولد می آید...

به نام خدای مهربونم اروز که این مطلب و برای فسقلی ام مینویسم سومین روز از ماه مبارک رمضون هست و دخترم امروز 1 سال و11 ماه و 26 روزش شده دیگه کم کم بوی تولد به مشاممون میرسه واااای خدای من چه زود گذشت... انگار همین دیروز بود که همین جا داشتم از تولد یک سالگیش مینوشتم و حالا داریم به تولد دوساگی فسقلمون نزدیک میشیم امسال هم طبق قرارمون با بابایی قراره به جای تولد آنچنانی یه مهمونی مختصر بگیریم و در عوضش با هم سه تایی بریم آتلیه و عکس های خوشکل بندازیم تا برامون یادگاری بمونه از این روزهای غزلی هم بگم که خیلی خیلی زیااااااااااد شیطون و پر انرژی و شیرین زبون شده تقریبا هر کلم...
30 خرداد 1394

اردیبهشت ماه با غزل خانمی...

به نام خدا امروز آخرین روز از بیست و دومین ماهگی فسقل خانمی ماست   دخترک قشنگم امروز 1 سال و 10ماه و30 روزته الان هم که خوابی و من اومدم برات خاطرات این روزهاتو بنویسم تو این ماه دخترکم خیلی چیزها یاد گرفتی صدای حیونها رو برامون میگی کلاغخ میگه؟ خا خا ببعیی میگه بَ بَ دمبه داری ؟ نَ نَ پس چرا میگی بَ بَ هاپو میگه ؟ هوپ هوپ گاوه میگه ؟ مااااااا گنجشکه میگه ؟ جی جی جی جی خروسه میگه؟ خوخوخوخو گربه میگه ؟ مو مو مو غزل جیگرِ؟؟؟ ماما عسلِ؟؟ ماما این ها سوال و جواب های روتین ما با شما در ط...
3 خرداد 1394

سال جدید... پست جدید...

به نام خدا امروز 3 اردیبهشت هست و من بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتم و اومدم واسه دخملم پست جدید بذارم امروز آخرین روز از 21 ماهگی فسقل ماست فردا دخملی ام وارد بیست و دومین ماه از زندگیش میشه این روزها از شیرینی های فسقلمون لذت میبریم هر روز برامون شیرین تر از قبل میشه و برا من و باباییش دلبری میکنه دخترم بلده تا ده بشماره فقط این وسط با هفت و هشت مشکل داره و نمیگه و پنج رو هم ده میگه عدد دو رو تا نفس داره میکشه دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بعدش میرسه به سه سال 93 برا دخترم با مریضی تمو م شد آخرین روزهای سال تب و لرز و سرفه ...
3 ارديبهشت 1394