غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

اندر احوالات غزل جوونی در ماه پنجم

♠ این روز ها دخترم خیلی بد خواب شده شبها هر 45 دقیقه یا 1 ساعت باگریه سوزناکی از خواب بیدار میشه انگار خواب بد دیده یا از چیزی ترسیده اینجوری گریه که میکنه دل مو آتیش میزنه باید بغلش کنم و نازش کنم صورتمو به صورتش بمالم لالایی براش بخونم تا آروم بشه و بخوابه خدایا همیشه پشت و پناه دخترم باش ♠ از شیرین کاریهاش هم بگم که جدیدا با خودش حرف میزنه انگار!! یه روز که مشغول کارام بودم جغجغه هاشو گذاشتم رو شکمش و به دستش دادم یه لحظه دیدم داره به جغجغه تو دستش نگاه میکنه و صداهایی از خودش در میاره انگار داره باهاش حرف میزنه!!! منم که همیشه دوربین به دستم به عکس گرفتن راضی نشدم و ازش فیلم گرفتم ...
28 آبان 1392

ماه محرم

  یک ذره به من ز شیئی کمیاب دهید             داروی کمی به طفل بی تاب دهید با من سر جنگتان اگر می باشد                        او را ببرید وجرعه ای آب دهید   امام سجاد (ع) می فرمایند : پدرم در حین گفتن این سخنان بود که حرمله تیری که سه شعبه داشت را بر گلوی نازک برادر شیرخواره ام رها کرد و گوش تا گوش علی اصغر پاره شد.   به راستی بـأی ذنب قتلت ؟ به کدامین گناه کشته شد؟ خدایا تورو به حق طفل شیرخواره کربلا تو رو به حق...
17 آبان 1392

عکس منتخب

این عکس غزل جووونم خیلی ناز شده  ما هم از ذوق اونو همه جا پخشش کردیم رو صفحه کامپیوتر... رو گوشی خودم ...   رو گوشی بابایی...  عاشق چشماتم من مامانی     ...
16 آبان 1392

مامانی فدای قدت بشه

  قربون قد وبالات برم عزیزم فدای اون چشمات هم بشم من که اینقد نازن ایشالله هیچوقت هیچوقت چشماتو گریون نبینم آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . عاشقتم گلم خدایا شکرت   ...
16 آبان 1392
1