غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

همینجوری خاطره...

به نام خدای مهربونم این روزهایِ اردیبهشتِ امسال ما مشغول تدارکات برای عروسی عمه فاطمه هستیم دخملک ما هم خیلی هوای مارو داشت خیلی خوب و صبور بود وقتی با ما میومد صبوری میکرد و اذیتمون نمیکرد تا ما به خرید و کاهامون برسیم دوستت دارم عزیزممممممم این عکس هم برای دیشبه که تازه از حمام اومده بود میگه مامانی عکس بگیر اینقد که ازش عکس انداختم دخترم شرطی شده عااااشگتم وردِ زبون این روزهای دخترمه این روزها با عاشقانه های دخترم به عرش اعلا میرسم وقتی با عشق کودکانه اش منو میبوسه  و میگه عاشگتم  تمام وجودم از عشقش پر میشه و اون لحظه برام شیرین ترین...
7 ارديبهشت 1395

اول اردیبهشت و ما و دریا و گردش...

به نام خدای خوبم ما اومدیم با عکس هایی از دریا و سبزه زار در اولین روز از اردیبهشتِ زیبا و خوش عطر و بو... ژست گرفت های خاص قرتی خانم این دخمل شیطون بلای ما اصلا یه جا بند نمیشد همش میرفت سمت دریا  ما هم همش در حال مواظبت که فسقل خانم کار دستمون نده  برا همین عکس زیادی از دریا ازش ندارم در عوضش همش درحال دویدن و کیف کردن بودیم اینم چند تا عکس خوشکل از همون روز... قربون خند های دخترکم بشم من همیشه شاد باشی عزیزممم خدایا تورا سپاس   ...
3 ارديبهشت 1395
1