غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

غزل جون و باباییش

سلام دختر گلم الان که دارم اینارو مینوسم شما داری با باباییی بازی میکنی بابایی تازه اومده خونه و مثل همیشه مستقیم میاد طرفت و باهات بازی میکنه امروز مثل اینکه خیلی سر حالی  وقتی باباییت بازیت میگیره با صدای بلند میخندی و باباییت از ذوق بلند تر از شما میخنده   قربون خندهاتون بشم من که قشنگترین آهنگ زندگی من صدای شادی و ختده شماست عاشقانه دوستتون دارم فدات شم دیروز واکسن 4 ماهگی تو زدی و خدارو شکر زیاد گریه نکردی و تب هم نکردی اینروزها دخترکم شیرینتر شدی به حرکات و بازی های ما عکس العمل نشون میدی با صدای بلند میخندی و جیغ میزنی عاشق جیغ زن هاتم دست هاتم که جدیدآ میکنی تو ...
1 آذر 1392

عید قربان

امسال اولین عید قربان غزلکم بود و دقیقا روز عید قربان دایجون ایمان  بعد از 2 ماه از سربازی برگشت خونه به خاطر همین ما عید و رفتیم خونه آقاجون که دایجون ایمان و هم ببینیم خیلی دلمون واسش تنگ شده بود دایجونی ساعت 3 صبح رسید خونه و ما از دیدنش خیلی خوشحال شدیم اینم عکس های غزل جونم روز عیده که مثل خانومها نشسته و به حرف های ما گوش میده اینجا هم که دیگه خسته شد دخملی ام و خوابش اومد مامان فدای فرشته کوچولوش بشه ...
27 مهر 1392
1