(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)
تاريخ : يکشنبه 24 خرداد 1394 | 8:43 | نویسنده : مامانی غزل جون
به نام خدا...

رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ

پروردگارا! به من از صالحان ( فرزندان صالح) ببخش    (صافات/100)

رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّیةً طَیبَةً إِنَّكَ سَمِیعُالدُّعَاءِ

خداوندا! از طرف خود، فرزند پاکیزه‌ای به من عطا فرما، که تو دعا را می‌شنوی!
(آل عمران/38)
هنگامی که درهای بهشت در سحر گاه یک روز تابستانی
باز شده بودند
و انوار الهی از آنجا بیرون می تابیدند

فرشته ای یک تکه از نور آسمانی را به ما بخشید
واینجا محلی برای ثبت قشنگترین لحظات زندگی اوست

تا در بزرگی یاد آور خاطرات شیرین کودکی اش باشد



کودکانه هایت برایت ماندنی باد عزیزم
از طرف مامانی و بابایی

متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید

 متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1396 | 10:28 | نویسنده : مامانی غزل جون
سلام سلام
به روی ماه دخترک
یه عکس و یه یادگاری اینجا برا دخترکم میزارم
برای وقتی بزرررگ شده و خااانوم شده ببینه و کیف کنه
از دیروز فسقلی ما عروسک هاش و ردییییف روی مبل گذاشته و کلی سفارش کرده دستشون نزنم
امروز صبح وقت رفتن به مدرسه هم...
مامانی دستشون نزنیااااا
ردیفشون نکنیاااااا
منم گفتم بااشه چششممم
دست نمیزنم تا برگردی
الهیییی من به قرربوون دل کوچووولوت برم
عزیز دلمیییی
اینم عکس از عروسک های ردیف شده






هرر رووز صبح قبل رفتن به مدرسه بابایی بیدار میکنه و ازش خداحافظی میکنه
واای تو لحظه خداحافظی شون چه لاااوی میترکونن برا هم
عااشق این لحظهای پر از عشق و آرامش خونمون هستم
خدایا شکرت بابت آرامش و عشقی که تو خونه ما موج میزنه
امروز 27 آذر ماه
این پست بماند به یادگار




[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 آذر 1396 | 22:38 | نویسنده : مامانی غزل جون
سلاام سلااام
دخترکم امروز 4 سال و 5 ماه و 16 روزشه
فدااش بشممم
دیگه کااملا با مدرسه اخت شده و دوستش داره
کلاس رباتیک و کلاس زبان انگلیسی هم که به آپشن های مدرسه اضافه شده رو هم خیلی دوست داره
کتاب خریدن های ماهیانه که از بدو تولد دخترک انجام میدادیم همچنان ادامه داره
هر چند وقت یک بار بعد از کلاس زبان میریم کتاب فروشی نزدیک کلاس و اونجا برا خودش کتاب انتخاب میکنه
صحنه خیلی جالب و زیباییه
روی صندلی می ایسته تا قدش به قفسه برسه

حتما دفعه بعد عکس میگیرم..
مدرسه اش طرح اهدا کتاب گذاشته
حالا باید برا مدرسه اش هم کتاب انتخاب کنیم
عکس های پایین غزلکم و کتاب های اهدایی
و کار با پکیج خلاقیت از کلاس رباتیک...














عاااشقتیم فرشته مهربون و شیرین زبون خونه ما

️خدایا شکرت



[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 آذر 1396 | 14:54 | نویسنده : مامانی غزل جون
زیلینگ زیلینگ زیلینگ
ما اومدیییییم با عکس های ماه آبان سال 96
بدون مقدمه چینی بریم سراغ عکس ها


دخترکم کتاب هدیه داده به مدرسه




دخترکم مریض شده بود برای اولین بار سرم وصل کرد...
و باز هم مثل همیشه خیلی صبور بود و یه کوچولو فقط گریه کرد




این عکس ها هم که کاملا گویا هستن






قرتی بازی های قبل از حمام.. روغن بادام تلخ به موها




خوشکل نانازیه کی بودی توووو

خداروشکررر ماه آبان امسال به خوبی و خوشی گذشت...
غزل جووونم به داشتنت افتخااار میکنیم



[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1396 | 11:37 | نویسنده : مامانی غزل جون

سلام به روی ماه غزلکم
امروز دخترم 4 سال و 3 ماه 28 روزش شده
و الان که این مطلب و براش مینویسم دِتری ام مدرسه هست
دختر قشنگم از اخرین باری که برات نوشتم یک ماه میگذره
از اولین روز پیش دبستانی رفتنت برات نوشتم
چه زود یک ماه گذشت
تو این یک ماه شما خیلی خیلی دختر خوبی بودی
شبها به موقع میخوابی
صبح خیلی راحتتر بیدار میشی
کارهاتو انجام میدیم با هم
لباس فرم میپوشی و منتظر سرویس میمونی
قربونت برم که همیشه دختر صبور و بِسازی بودی و هستی برامون
خداروشکر خانم معلم مهربونت ) خانم ورشویی عزیز( رو خیلی دوست داری
کلاست و دوستهات و هم همینطور
تو این یک ماه
روال زندگی ما اینجور گذشته که
شما صبحا مدرسه میری
منم بعد رفتن شما به کارهام میرسم و میرم مغازه کنار بابایی مهربون
منتظریم تا عزیز دلمون بیاد
شنبه ها و چهارشنبه ها میریم کلاس زبان
اون هفته با دختر خاله های مامانی قرار استخر گذاشتیم
استخر پردیس بابل
یه روز فوووق العاده بود برامون
خیلی بهت خوش گذشته بود
حتما حتما بازم برنامه میزاریم و میریم
تولد ضحا جون هم اون هفته بود
شب خیلی خوبی برامون بود کلی کیف کردیم و عکس های خوشکل گرفتیم
و اینکه از دیروز برات کلاس رباتیک هم ثبت نام کردم
از این به بعد روزهای دوشنبه
تو تایم مدرسه کلاس رباتیک هم براتون برگزار میشه
دیروز اولین جلسه بود و شما خیلی خوشت اومده بود
و جووونم برات بگه که

ما همچنان عااشقتیم و آینده و موفقییت تو مهمترین دغدغه من و بابایی عزیز هست
️تا همیشه دوستت داریم عزیزم
بریم سراغ عکس های ماه مهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


اینم از خاطره ماه مهر
خدایا شکرت

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396 | 22:37 | نویسنده : مامانی غزل جون

امروز اول مهر ماه سال 96 یک روز خاص برای ما بود
روز رفتن به پیش دبستانی غزلکم
حس عجیبی از شب قبلش تو خونه بود
همه ما یه جورایی استرس مخفیانه در خودمون داشتیم
از بابایی که نزدیک اذان صبح تو خواب از مدرسه غزلی ازم میپرسید
از غزلی که ساعت 5 صبح از خواب بیدار شد

و گفت مامانی پاشو بریم مدرسه دیر شد
منم که دیگه از خودم
نگم

فکر نکنم کل شب دو ساعت هم خوابیده باشم
خلاصه بالاخره صبح شد و ما راهی مدرسه شدیم
بابایی به خاطر کارش نتونست همراهیمون کنه
ولی دقیقه به دقیقه به صورت آنلاین ازم گزارش میخواست و هی میگفت عکس بفرست ببینم چی کار میکنه دخترم
بر خلاف تصورم خیلی رااااحت پذیرفتی

و من با خیااال رااحت از مدرسه اومدم بیرون
ولی برای اطمینان همون دور و اطراف پرسه میزدم تا نکنه برام زنگ بزنن و بگن غزلی شما رو میخواد
اما هیچ زنگی در کار نبود و دتری ام تا ساعت 12 و نیم خیلی راحت کنار دوست هاش موند
خداروشکر....
چند تا عکس از امروز به یادگار میزارم
البته فعلا عکس ها بدون لباس فرم مدرسه هست
انشالله تا هفته بعد لباس فرم هم اماده میشه و عکس های خوشکلتر از دتری ام میزارم براش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


غزل عزیزم
این دوره از زندگی ما خیلی سخت و خشن داره طی میشه
مخصوصا برای بابایی عزیز
ولی به عشق وجود تویه عزیز که همه زندگی ما هستی همه این سختی ها برامون آسون میشه
برای آینده و موفقیت و شادی و سربلندی تو من و بابایی حاضریم سختی های بیشتر رو هم تحمل کنیم
در عوضش در آینده از دیدن موفقیت های تو کیف کنیم و لذت ببریم
پس تا وقتی ما کنارت هستیم فقط شاااد باش و زندگی کن
همه جوره کنارت هستیم
تو عشق و ثمره زندگی من و بابایی هستی
دوستت داریم

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 شهريور 1396 | 9:30 | نویسنده : مامانی غزل جون

به نام خدای مهربونم
امروز میخوام از بازی کردنهای این روزها با غزلی بگم براش
عزیز دل مامان خیلی خوب بازی میکنی و خیلی قشگ به توضیحاتم برای انجام بازی گوش میدی ...
بیشترین هدف در انجام این بازی ها بالا بردن قدرت تمرکزه...
هماهنگی چشم و دست و ...
عکس چند بازی که با هم انجام دادیم رو برات به یادگار میذارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


قربون دختر با هوشم برم من...
بازی های دیگه این روزهای ما بپر بپر کردن و از رو بالش و موانع پریدنه
خیلی ذوق میکنی ولذت میبری.....
و من از ذوق و هیجان تو دلشاد و آروووم میشم....
دوستت دارم غزلم

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 5 شهريور 1396 | 5:36 | نویسنده : مامانی غزل جون

به نام خدای خوبم
امروز بی خوابی زده به سرم
نماز صبحمو خوندم و
بازم اومدم برات بنویسم
یه خاطره جالب برات بنویسم از sorry...
چند روز پیش بعد از تموم شدن کلاس زبان
رفتیم باهم یه دوری بزنیم و حال و هوا تازه کنیم
از کنار ایستگاه سواری ماشین های کرایه ای میگذشتیم...
راننده ها برای جلب توجه مسافرها
داد میکشیدن...
ساااااری..... سااااااری.... سااااااری...
یهو از من پرسیدی...
مامانی چرا این اقاها همشون متاسفن؟؟
من متوجه نشدم و ازت پرسیدم...
جانم مامان متوجه نشدم؟؟شما گفتی اخه همشون داد میکشن میگن متااااسفم....

)معنی sorry(
وااای خدای من .. نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم
سعی کردم برات توضیح بدم مادر که اون
sorry با ساری فرق داره
ولی کلی توضیح و تفسیر من بی نتیجه بوده
و شما اخرش همونی رو که تو ذهنت بوده رو برداشت کردی...
مثل همیشه موقع مخالفت با من یه نهههههه ی کشیده میگی و گفتی...
نهههههههه اونا به حرف مادرشون گوش ندادن..
مادرشون دعواشون کرد...
حالا دارن داد میکشن متاسفمممم

وای غزل اگه بدونی چقدددررر من خندیدم
تا چند روز یادم میومده ناخوداگاه میخندیدم
الهی من به قربون زبون و فکر کودکانه ات برممممم عزیزمم...
قربونت برم دختر نازم





[موضوع : ]
تاريخ : 5 شهريور 1396 | 4:56 | نویسنده : مامانی غزل جون

به نام خدای خوبم
امروز 5 شهریور 96
مینویسم برای دخترم
غزلکم دیروز اخرین جلسه از ترم اول کلاس زبانت بود
و من پر از شور و شعف بودم برات
که دختر یکی یه دونه ما بزرگ شده و کلاس میره
مثل همیشه صبور بودی عزیزم
با هر خوشی و ناخوشی که بود تونستی ترم اول و تموم کنی
اوایلش برات تو کلاس موندن یه جوّ نا آشنا بود
همش میومدی بیرون از کلاس و دنبالم میگشتی
ولی بعد چند جلسه به کلاس و بچه ها و مربی هات عادت کردی
خیلی خوب باهاشون ارتباط برقرار کردی
الان دیگه
آنا و انتی و میکی و دوستهات شدن حرفهای روزمره ات
با عروسکهات کلی در موردشون حرف میزنی
از کلاست برام میگی
من کلی ذوق میکنم
امروز که برات مینویسم
4 سال و 2 ماه و 1 روزت شده
چند روز پیش از طرف یه مهد برام پیام اومد...
که دختر شما باید برای مقطع پیش دبستانی ثبت نام بشه
البته برای امسال اجباری نیست

ولی از سال بعد باااید برای مقطع آمادگی ثبت نام بشه
و چه بهتر یک سال زودتر بره تا برای سالهای بعد آماده تر باشه
و من مدتی طول کشید تا این پیام رو هضم کنم
اخه باورم نمیشد دختر ناز دونه ام که یه روزی 3 کیلو بوده و اومده بوده تو بغلم
حالا اینقد بزرگ شده که باید راهی پیش دبستانیش کنم
با مشورت بابایی به این نتیجه رسیدیم که امروز بریم به اون مرکز سر بزنیم و اطلاعات بگیریم
اگه صلاح دونستیم برای ثبت نامت اقدام کنیم
تو دلم غوغاییه...
از هیجان و شور و اشتیاق...
که روزهایی قراره پاره تنم و چند ساعتی راهیه مدرسه کنم
همیشه برات آرزوهای خوب و قشنگ دارم عزیزم
تو پاره تن من و خودِ خودِ وجودِ منی
برای خوشبختی و خوشحالی تو هر روز و شب دعا میکنم
همیشه اینو بدون که ..
مامانی و بابایی تا همیشه عاشقت هستن
و از ته وجودشون دوستت دارن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


عکس های بالا رو از سرزمین مادری ام گرفتیم
کنار باغمون... شالیزارهای خوشرنگ و مخملی...
همیشه بخندی عزیزم

خدایا شکر

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 21:41 | نویسنده : مامانی غزل جون


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : 22 مرداد 1396 | 14:13 | نویسنده : مامانی غزل جون

امروز از طرف جاری جان یه پیام تبریک متفاوت برای غزل جون دریافت کردم
خیلی برام جالب و قشنگ بود
این عکس و متن پیام رو برای غزل جون به یادگار میزارم

 


ممنونم از زن عموی عزیز غزل جون
که همیشه مناسبت های خاص به یاد غزل جون هست





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد