غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

15 ماهگی دخترم

امروز اومدم 15 ماهه شدن غزلکم رو بهش تبریک بگم البته با  دو سه روز تاخیر... این روز ها با شیرین کاری ها و شیرین زبونی های دخترم کلی کیف میکنیم یکی از کار های خیلی قشنگش اینه که میره از توی قفسه ی کتاب  ,کتاب های خودشو میگیره و میاره میده به دست منو باباییشو کنارمون میشینه که براش بخونیم خیلی این حرکتش قشنگه  از اینکه ایقدر به کتاب خوندن علاقه نشون میده خیلی خوشحالم دایره لغاتش در حد همون دَ دَ و نَه نَه و اَدَ و این جور چیز ها ست با همین کلمه ها و با ریتم قشنگی جدیداٌ صدای قطار در میاره با صدا ی بلند که صداش میکنیم اونم با صدای بلند و...
7 مهر 1393
1008 10 19 ادامه مطلب

این روزها با غزلی...

سلام به دختر شیطونم امروز بعد از یه مدت طولانی برای دخترکم از این روز هاش مینویسم الان که این مطلب و میذارم غزلی 1 سال و 2 ماه و 20 روزشه و ساعت 7 صبح ِ روز 3 شنبه 24 شهریور ماهه غزلی و باباش خوابن و من از فرصت استفاده کردم تا بیام و براش به یادگار بنویسم و اما اتفاقات این ماه... برای اولین بار غزلی خونه خانم بزرگ تو حیاط افتاد و بینی و لبش زخمی شد و کلی خون ازش رفت دو روز بعدش 4 شهریور با غزلی و بروبچ رفتیم ییلاق این عکس ها از فیلبند ییلاق یکی از دوستانِ خیلی روزهای خوبی بود و خوش گذشت... قربون قدرت خدا برم از کوه که بالا میرفتیم انگار به ابر میرسیدیم تو عکس ...
24 شهريور 1393
1