غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

خاله ؟!!!! یا مامانی؟!!!

به نام خدای مهربونم مینویسم برای دخترکم برای دخترکم که همه وجودم شده و با بند بند وجودم دوستش دارم آرزوی هر مادری شنیدن کلمه  مامان از بچه اش هست و من هم از مدتها منتظر بودم تا شما صدام کنی مامان آآآآآآآمممممممممممممماااا حالا من همش در حسرت شنیدن مامانی از شما ولی خانم خانما منو برای اولین بار با خاله خطاب کردی اولش که به من گفتی خاله فکر کردم لابد یه چیزی شنیدی تکرار کردی و بی خیال شدم ولی دیدم نه بابا کلا من شدم خاله ی نداشته ی جنابعالی  و اثری از مامان گفتن در شما نیست و همش منو خاله صدام میکنی گفتیم حالا چه کنیم چاره کنیم حالا کارمون به ...
6 مهر 1394

آخرین روز های سال 93

به نام خدا امروز 27 اسفند ماه 93 هست و غزلی من امروز 1 سال و 8ماه و 24 روزشه سال 93 هم با تمام خوشی ها و ناخوشی هاش در حال تموم شدنه خدارو شکر که امسال برامون سال خوبی بود خداروشکر امسال با خوبی و خوشی برامون در حال تموم شدنه فسقلی ما هم یه سال بزرگتر شده... شیطنت میکنه..جیغ میزنه...لج میکنه... خودشو برامون لوس میکنه ... نااااااااااااااااااااااز داره حسابی. .. راه میره و بدو بدو میکنه برامون به زبون خودش حرف میزنه و دلبری میکنه... باباییشو با لحن خـــــیــــــــــــــــــــلی قشنگ و دلبرانه صدا میزنه... و یواش یواش قد میکشه و بزرگتر میشه و همه ...
27 اسفند 1393

خونه مادر بزرگه....

یه پست مخصوص برای یه جای مخصوص... خونه مادر بزرگه... اینجا خونه مادر مادر مادر  غزل جونیه.... اینجا برای من یاداور روزهای خوش بچگی هامه یادش بخیر چه روزهای خوب و خوشی اینجا با بچه ها داشتیم دختر خاله ها و پسر خاله ها و پسر دایی ها و تک دختر داییمون... الان دیگه هممون بزرگ شدیم و ازدواج کردیم و بچه داریم ولی وقتی میایم خونه مادربزرگ ,کودک دورنمون دوباره شروع میکنه به شیطنت ... به یاد بچگی هامون وسطی بازی میکنیم لی لی چه حالی میده... بزرگترها هم که همش در حال تذکر دادن هستن که یواش تر بخندین  و سر و صدا نکنین همسایه ها میگن چه خبره... وقتی از روزمرگی های زندگی خسته میشیم میایم اینجا برای تجدید...
12 بهمن 1392

اندر احوالات غزل جوونی در ماه پنجم

♠ این روز ها دخترم خیلی بد خواب شده شبها هر 45 دقیقه یا 1 ساعت باگریه سوزناکی از خواب بیدار میشه انگار خواب بد دیده یا از چیزی ترسیده اینجوری گریه که میکنه دل مو آتیش میزنه باید بغلش کنم و نازش کنم صورتمو به صورتش بمالم لالایی براش بخونم تا آروم بشه و بخوابه خدایا همیشه پشت و پناه دخترم باش ♠ از شیرین کاریهاش هم بگم که جدیدا با خودش حرف میزنه انگار!! یه روز که مشغول کارام بودم جغجغه هاشو گذاشتم رو شکمش و به دستش دادم یه لحظه دیدم داره به جغجغه تو دستش نگاه میکنه و صداهایی از خودش در میاره انگار داره باهاش حرف میزنه!!! منم که همیشه دوربین به دستم به عکس گرفتن راضی نشدم و ازش فیلم گرفتم ...
28 آبان 1392

من اومدم............

سلااااااااااام   بالاخره من اومدم روز 4 تیر ماه 1392 ساعت: 8/30 صبح روز:3شنبه قد:48 سانت وزن:3/5 کیلو  کلینیک جراحی سینا خانم دکتر:مهسا اسماعیل پور یه کوچولو عجله داشتم و یک هفته زودتر از موعد به دنیا اومدم حالا مامانی ام باید فرصت کنه عکس هامو برا دوستام تو وبم بزاره... البته اگه من بزارم!!!!!! پس تا اون روز... قربون شما    غزل جووووون   ...
4 مهر 1392

دعایت میکنم نازنین مادر

دعایت میکنم نازنین مادر دعایت می کنم روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد    با عشق بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی ، تو هم  با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و با او بگویی : بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست دعایت می کنم وقتی ...
4 مهر 1392

در انتظار کودکم

در انتظار کودکم عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد     ان زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد ان زمان طفل قشنگم بی خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاسها در مشام جان من پیچیده است ان زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود ان زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تارو پودم میشود می فشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن در کنارم زندگی اغاز کن می گشاید نور چشمم دیدگان بوسه ها از مهر بر رویش میزنم گویمش اهسته ای طفل عزیز می پرستم من ترا مادر منم می پرستم من ترا مادر منم می پرستم من ...
4 مهر 1392
1