غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

مدل جدید خوابیدن!!!!

این روزها غزلکم خیلی بد میخوابه شبها که از ساعت خوابش بگذره و نخوابه دیگه تا نیمه های شب خواب به چشماش نمیاد... جالب اینجاست که تازه حس بازی هم بهش دست میده... روروک سواری و تاب بازی و عروسک بازی ودالی بازی و .... تازه اگه اینها واسه خانم تکراری شدن بازی ها دیگه رو باید امتحان کنیم تا شیطون بلا صدای غر زدنش بلند نشه!!!!!! مامانی فدای غرغرهات بشه که در عین خستگی و کلافگی از صدای غرغرهاش لذت هم میبرم!!! ما هم جدیدا یه کلک رشتی یاد گرفتیم که اخر شب دخملی رو حمام میکنیم اونقدر تو وان حموم نگهش میداریم و بازی میکنیم که حسابی خسته بشه که البته اینکار خیلی خیلی راحتتر از رو پا گذاشتن و لالایی خوندن دور دادن و ... هس...
21 آذر 1392

اولین ها..... خوردن اولین غذا ی کمکی در ماه ششم

اولین ها..... خوردن اولین غذا ی کمکی در ماه ششم دخترم از امروز دیگه غذا خور شده...   مامانیش یکم عجله داشت و تو ماه ششم شروع کرد به غزل جونی فرنی دادن... دخترکم اولش یکم ناز کرد و نمیخورد... ولی بعدش انگار خوشش اومده بود...  منم که از خدا خواسته شروع کردم به دادن فرنی... و حالا ادامه خوردن... و درآخر اعلام رضایت از دست پخت مامان!!!!!!!   ...
17 آذر 1392

غزل جون و باباییش

سلام دختر گلم الان که دارم اینارو مینوسم شما داری با باباییی بازی میکنی بابایی تازه اومده خونه و مثل همیشه مستقیم میاد طرفت و باهات بازی میکنه امروز مثل اینکه خیلی سر حالی  وقتی باباییت بازیت میگیره با صدای بلند میخندی و باباییت از ذوق بلند تر از شما میخنده   قربون خندهاتون بشم من که قشنگترین آهنگ زندگی من صدای شادی و ختده شماست عاشقانه دوستتون دارم فدات شم دیروز واکسن 4 ماهگی تو زدی و خدارو شکر زیاد گریه نکردی و تب هم نکردی اینروزها دخترکم شیرینتر شدی به حرکات و بازی های ما عکس العمل نشون میدی با صدای بلند میخندی و جیغ میزنی عاشق جیغ زن هاتم دست هاتم که جدیدآ میکنی تو ...
1 آذر 1392
1