غزل جوووونیغزل جوووونی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

(◕‿◕) غزل جون دردونه مامانی و بابایی (◕‿◕)

گردش یک روز شیرین...

گردش یک روز شیرین... دیروز 23 اردیبهشت روز پدر بود و به همین مناسبت همسری مهربون مارو برد گردش تو طبیعت... این هم چند تا عکس یادگاری از یه روز خیلی خوب و شیرین... از همسری عزیزم بابت همه خوبی هاش و مهربونی هاش تشکر میکنم و عاشقانه دوستش دارم ...
24 ارديبهشت 1393
1432 16 34 ادامه مطلب

جونه زدن 2 تا مروارید خوشکل...وشیطنت های فسقل خانم...

سلام به همه دوست های وب لاگی ام ممنونم که جویای حال غزلکم بودید. خدا روشکر حالش خیلی بهتر شده و دو تا از دندون های مرواریدیش جونه زده و قابل رویت شده  این هم عکس های اولین دندون فسقل خانم....           و اما از اندر احوالات این شیطون بلا بگم که خیلی خیلی شیطون تر تر شده خیلی از رفتار هاش کاملا اختیاری و آگاهانه شده ... مثلا اگه از کاری منعش کنیم و جلوشو بگیریم  یه جیغی میکشه دیدنی دستهاشو محکم مشت میکنه و لثه های بی دندونشو بهم فشار میده و حرص میخوره... اگه من یا باباشو تو لباس بیرونی ببینه بیقرار میشه که بغلش کنیم و ببریمش بیرون... ...
13 ارديبهشت 1393

روزی پر از درد و بیقراری...

برای دخترکم... امروز 4 اردیبهشت بود و فردا غزلکم وارد یازدهمین ماه زندیگش میشه ولی من امشب اصلا حالم خوب نیست یعنی از صبح اینجوری ام سر درد دارم و تمام بدنم درد میکنه انگار از کوه بالا رفتم تمام پاهام گرفته و بدنم کوفته هست  نای نشستن ندارم . همه اینها یه طرف امروز حال تو از من بدتر بود... بیقراری هات خیلی زیاد شده یه دندون سمت چپ پایین جونه زده و داره در میاد و خیلی اذبتت میکنه از صبح کلافه بودی خواب به چشم های نازت نمی اومد. تازه تونستم با هزار مکافات بخوابونمت... بابابیی بیچاره از صبح از کارش زده بود و تورو بیرون میبرد و باماشین دورت میداد تا یکم آرومتر شی از دیروز به جز شیر هرچی میخوردی بالا میاوردی می...
4 ارديبهشت 1393
1